شعر"القصه" میرشکاک
تا تار شدی، ز هر طرف پود شدیم
صد بار عدم شدیم و موجود شدیم
صد بار غبار ره موعود شدیم
القصّه نیامدی و نابود شدیم
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۱ ساعت 12:6 توسط م.آژنگ
|
تا تار شدی، ز هر طرف پود شدیم
صد بار عدم شدیم و موجود شدیم
صد بار غبار ره موعود شدیم
القصّه نیامدی و نابود شدیم
گفتنی های بسیاریست که باید گفت اما نمی توان؛ چراکه همدرد خود کسی را نمی بینی، پس به آنها می گوییم حرف ناگفتنی، حرف دل. نیز، بسیارند سخنانی که دوست داری از کسی بشنوی، اما بازهم هم زبانی نیست. پـس بی گمان شیفته خواهی شد، هنگامی که دریابی دیگرانی با زیباترین واژه ها دردهای تو را سروده اند. راستی رویای خیال انگیزی است اینکه بدانی جایی هر چند دور کسی درد تو را می فهمد، لمس می کند و این رنج را تجربه کرده است. پس این درد مشترک را من نیز با شما قسمت می کنم.