شعر"زنانه" مژگان عباسلو
شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است
کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست
اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ ساعت 12:1 توسط م.آژنگ
|
شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است
کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست
اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است
سفر هرکجا سایه گستردهاست
چهها بر سرِ آدم آوردهاست
کسی را که یک عمر چشمانتظار…
به یک چشمبرهمزدن بردهاست
گفتنی های بسیاریست که باید گفت اما نمی توان؛ چراکه همدرد خود کسی را نمی بینی، پس به آنها می گوییم حرف ناگفتنی، حرف دل. نیز، بسیارند سخنانی که دوست داری از کسی بشنوی، اما بازهم هم زبانی نیست. پـس بی گمان شیفته خواهی شد، هنگامی که دریابی دیگرانی با زیباترین واژه ها دردهای تو را سروده اند. راستی رویای خیال انگیزی است اینکه بدانی جایی هر چند دور کسی درد تو را می فهمد، لمس می کند و این رنج را تجربه کرده است. پس این درد مشترک را من نیز با شما قسمت می کنم.