شعر " شب که اینقدر نباید به درازا بکشد " فاضل نظری
رود را از جگر کوه به دریا بکشد
گیسوان تو شبیه است به شب، اما نه
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد
شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است
کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست
اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است
سفر هرکجا سایه گستردهاست
چهها بر سرِ آدم آوردهاست
کسی را که یک عمر چشمانتظار…
به یک چشمبرهمزدن بردهاست
تاریخ عاشورا به خون تحریر خواهد شد
فردا قلم ها تیغه ی شمشیر خواهد شد
هر چند فردا با غروبش می رود اما
این داستان یک روز عالم گیر خواهد شد
اما کم و بسیار! چه یک بار چه صد بار
تسبیح تو ای شیخ رسیدهست به تکرار
سنگی سر خود را به سر سنگ دگر زد
صد مرتبه بردار سر از سجده و بگذار
اعلام شد: هر كس بگيرد نمره بيست،
از برف شبهاي زمستاني بپرسد
موضوع درس سالهاي بعدمان چيست؟
...و من كه رهگذري در صداي بارانم
هنوز فرق تو را با خودم نمي دانم
تو هفت چلچله كوچي ،بهار تازه ئ من
من شكسته، اسير چهل زمستانم
تا تار شدی، ز هر طرف پود شدیم
صد بار عدم شدیم و موجود شدیم
صد بار غبار ره موعود شدیم
القصّه نیامدی و نابود شدیم
اگر خطا نکنم، عطر عطر یار من است
کدام دسته گل امروز بر مزار من است
گلی که آمده بر خاک من نمی داند
هزار غنچه ی خشکیده در کنار من است
گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفههای گران سینه صاف کرد
تا شعله در سریم، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است
چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي؟!
به كسي جمال خود را ننمودهيي و بينم
همه جا به هر زباني، بود از تو گفت و گويي!
این زورق شکسته ز ساحل نمی رود
گویند دل ز عشق تو برگیرم ای دریغ
کاری که خود ز دست من و دل نمی رود
یعنی چقدرمانده به تو ؟ چند انتظار ؟!
بر تابلو غریب نشسته است نام تو
در سینه شوق رد شدن از سیم خاردار
سکون شديم و به فرمان ايست تن داديم٬ و از سکونت ما طرح رد پا گنديد
تمام مزرعه ها را مترسکان خوردند٬ پرندهها به قفسها پناهآوردند
به دادمان نرسيد اشک٬آخرين باور٬و بغض پشت گلو ماند و ماند تا گنديد
نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست
نقشی بلند تر زده ایم ، آن نگار کو
آه اي نفس از نفس افتاده، كجا رفت
در ناي ني افتادن و آهنگ شدن ها
هر آدمياي به فصل گل زيباست
هر آدمياي به فصل زيبائي ...
پائيز دري است تا به برگ و برف
پائيز دري است تا به شيدائي
برخاست با تلاوت خون، بانگ يااخا
وقتى «كنار درك تو، كوه از كمر شكست»
مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را
خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را
همین که نعش درختی به باغ می افتد
بهانه باز به دست اجاق می اقتد
حکایت من و دنیا یتان حکایت آن
پرنده ایست که به باتلاق می افتد
این لحظهها قیامت عظمای چیستند؟
چون آیههای واقعه هستند و نیستند
این لحظهها که بیتو سراسیمه میدوند
ای کاش این دقایق آخر بایستند
عشق از من و نگاه تو تشکيل مي شود
گاهي تمام من به تو تبديل مي شود
وقتي به داستان نگاه تو مي رسم
يکباره شعر و درد تو تشکيل مي شود
هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست
ببار، ابر بهاری، ببار، کافی نیست
چنین که یخ زده تقویم ها هر روز
هزار بار بیاید بهار کافی نیست
با سر آمد عليرضا قزوه
شد سر آمد عليرضا قزوه
همه بايد به يك طرف بروند
تا شود رد عليرضا قزوه
یک شمعِ تازه را بسرایم از آفتاب
شمع قدیم سوختنم را عوض کنم
من زنده که نیستم میان کفنم
دل ابر گرفته است در پیرهنم
اینگونه به دست خالی ام زل نزنید
من وارث درد هفت میلیارد تنم
ای کاش که دل ها سرد و سنگین نشوند
جان ها چو ابرهای چرکین نشوند
کاش آدمیان که از بهشت آمده اند
در گوشه ی کارخانه ماشین نشوند
تلخ است که لبریز حقایق شده است
زرد است که بازیچه ی منطق شده است
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است
گفتم : بهار آمده
گفتی : اما درخت ها را
اندیشه ی بلند شكفتن نیست
لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری
ای کاش جای این همه دیوار و سنگ
آیینه بود و آب و کمی پنجره
پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسیار بود رود در آن برزخ کبود اما دریغ زهره دریا شدن نداشت
نه به چهرة تو خراشی، ز درون خسته نشانی
نه به سینة تو خروشی، ز دل شکسته گواهی
با آسمان مفاخره كردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد
دلم قلمرو جغرافیای ویرانی است
هوای ناحیه ی ما همیشه بارانی است
دلم میان دو دریای سرخ مانده سیاه
همیشه برزخ دل تنگه ی پریشانی است