شعر "از آبها بخواه که برپا بایستند" از مهری جهانگیری
پنهان شبیه سایه در این خانه زیستند
معلوممان نشد که کجایند و کیستند
باران در این دیار تبسم نکرده است
نیلوفران تشنه به امید چیستند
دیگر نگاه پنجره در انتظار کیست؟
پروانه ها مسافر این کوچه نیستند
از گونه های تشنه شبی کوچ کرده اند
در خشکسال عاطفه نم نم گریستند
جنگل به احترام گلی قد کشیده است
از آبها بخواه که برپا بایستند
معلوممان نشد که کجایند و کیستند
باران در این دیار تبسم نکرده است
نیلوفران تشنه به امید چیستند
دیگر نگاه پنجره در انتظار کیست؟
پروانه ها مسافر این کوچه نیستند
از گونه های تشنه شبی کوچ کرده اند
در خشکسال عاطفه نم نم گریستند
جنگل به احترام گلی قد کشیده است
از آبها بخواه که برپا بایستند
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 15:5 توسط م.آژنگ
|
گفتنی های بسیاریست که باید گفت اما نمی توان؛ چراکه همدرد خود کسی را نمی بینی، پس به آنها می گوییم حرف ناگفتنی، حرف دل. نیز، بسیارند سخنانی که دوست داری از کسی بشنوی، اما بازهم هم زبانی نیست. پـس بی گمان شیفته خواهی شد، هنگامی که دریابی دیگرانی با زیباترین واژه ها دردهای تو را سروده اند. راستی رویای خیال انگیزی است اینکه بدانی جایی هر چند دور کسی درد تو را می فهمد، لمس می کند و این رنج را تجربه کرده است. پس این درد مشترک را من نیز با شما قسمت می کنم.