شعر از سید حسن حسینی
پدر آمد از راه
دستهایش خالی
کودکان چشم به دستان پدر...
سفره خالی را
پدر از پنجره بیرون انداخت
سفره قلبش را
بار دیگر گسترد!
بچه ها
آن شب هم
_ مثل دیگر شبها -
یک شکم سیر محبت خوردند!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۱ ساعت 11:0 توسط م.آژنگ
|
گفتنی های بسیاریست که باید گفت اما نمی توان؛ چراکه همدرد خود کسی را نمی بینی، پس به آنها می گوییم حرف ناگفتنی، حرف دل. نیز، بسیارند سخنانی که دوست داری از کسی بشنوی، اما بازهم هم زبانی نیست. پـس بی گمان شیفته خواهی شد، هنگامی که دریابی دیگرانی با زیباترین واژه ها دردهای تو را سروده اند. راستی رویای خیال انگیزی است اینکه بدانی جایی هر چند دور کسی درد تو را می فهمد، لمس می کند و این رنج را تجربه کرده است. پس این درد مشترک را من نیز با شما قسمت می کنم.